گریزی به حسین طاهری قزوینی
نامه سرگشاده حسین طاهری عزیز به علیرضا خدابخش را خواندم.بسان همه خوانندگان گریز.قطع می دانستم که حقیر نه وکیل مدافع علیرضا هستم و نه زبان گویای او.لیک از آنجاییکه فضای رسانه ای این حق را به هر شخص و جایگاهی می دهد که نسبت به دیده ها و شنیده ها اظهار نظر نموده و قلمی بفرساید از ذم خود گریزی از سر ناچاری به کلام دوست زده و نقد خود را واگویه می نمایم.
از اینکه در طول نامه نگارنده با به رخ کشیدن مطالعات و سوابق کارهای مطبوعاتی و ید طولای رسانه ای خوانندگان را مجاب به فنی بودن نظرات خویش می نماید جای بسی تقدیر و تشکر است چه آنکه اگر نبود. باور پذیری و قبول دلسوزی های صرفا متعهدانه!ونه از روی بغض نیزمشهود نبود.
چه بسیارند قلم به دستانی که سالهاست با ظواهر دلفریب و آزاد اندیش در قامت شنیدن صدای مخالف و گفتمان به یادماندنی زنده باد مخالف من !با کوچکترین تعارضی از سوی جریان مخالف هیجانات غلیان نموده را رها نمایند و چون پاسداران حقیقی آزادی اظهار فضل نمایند.
در جایی با اشاره به "حمايت از تهديد كنندگان واقعي فضاي مجازي" به نقد سانسورچی ها می پردازی! سانسور یعنی چه؟یعنی بر نتابیدن اظهارات مخالف و حذف آن.
خدارا شکر که تهدیدکنندگان واقعی فضای مجازی از جنس حسین طاهری ها نیستند.چرا که به ذم ایشان قاطبه وبلاگ ها در رده "وبلاگ های بی نام و نشان" "فحش نامه های غیر حرفه ای" که حتی فحش دادن هم بلد نیستند قرار می گرفت و ما امروز روز شاهد به گل گرفته شدن تمامی وبلاگ ها بودیم.
آقای طاهری انتظارات شما از دوستان و نویسندگان وبلاگ ها متین اما این خط کشی ها تنها دیدگاه و رویش فضای ذهن سیاسی شما در بستر مشخص و رادیکال است.
امروز گریز ها محکوم به بیان آزاد نظرات خود در پس اظهار نظر یک خطی از یک تیتر هستند.
براستی چرا؟
چون به ذم شما معنا و مفهوم غرب زدگی ها و خود شیفتگی ها چیز دیگری است.
محکومیت گریز به قرار دادن لینک هایی غیر اخلاقی به بهانه جذب مخاطب کمی بی انصافی است چرا که مخاطبان اهل سیر در مناظر مکشوفه در گریزها سرچ نمی کنند.
چرا این اندک ذهن های رها از سمت و سوهای خاص را که تنها به بهانه آزادی بی دغدغه و با نگاهی آزاد به پیرامون این فضای مجازی هستند را در چهارچوبهای ساختگی و به ظاهر حرفه ای اسیر می کنیم.
فقط و فقط به بهانه تعریف چند خطی از یک رییس جمهور!
آنچه از صدر و ذیل نامه برآمد دلناگرانی سیاسی شما از گریز بود و اینکه بگوییدبزرگی در هم رنگ جماعت شدن هاست.همان چیزی که در پست قبلی به شدت از آن فرار نمودم.
امید است با احترام به آزادی حقیقی صاحبان فضای مجازی شاهد احترام به نویسندگان و خوانندگان مخاطب این رسانه ها باشیم.
حالت تهوع از همرنگی با جماعت
این روزها و شب ها از خواندن و یا شنیدن مجموعه حرفهای زائل از هر آنکس که با قلم به دست شدنش جامه کتابت به تن نموده و ادعای فهم سیاسی و اقتصادی می کند احساس تهوع دارم.
از تکرار سر تکاندنهایی که نه از سر فهم که از سر نا فهمی و ناچاری به این سو و آنسو می رود.
از یاس و از نا امیدی جماعتی که برق چشمان قدرت طلبشان در لوای کلمات مخملی و قشنگ پنهان شده است.
از ناتوانی انسانهایی که در روز کار! توان با لا کشیدن دماغ خویش را ندارند و امروز مفسر شب شده اند.
تا کی جهل و تا کی عامی گری!؟
هتاکانی که از بیان تهمتی نو و یا طرحی جدید نیز وامانده اند.
گوشمان پر شده از دلسوزی های ناجوانمردانه و ............
آخر کسی نیست که بگوید هنوز فراموشمان نشده روزگار مردمان حرف را !مردانی از جنس ترس! مردان بی هیبت مست از قدرت را!
وسوال.از همه تاریخ و همه انسانها.
از تکرار حرفهایی که نمی فهمید چه سود؟
خواستم کمی برای مسیح(علی نژاد)بنویسم .نشد.چرا که او دردش بی دردی است در لوای طبیب!
خواستم برای باهنر بنویسم/نشد.چرا که او دردش جاه طلبی است در ردای تکلیف!
خواستم برای حداد عادل بنویسم.نشد.چرا که دردش کم ظرفی است در ردای فیلسوف!
خواستم برای مدعی بنویسم.نشد.چرا که او دردش درد خودی و غیر خودی است در ردای کیش و ریش!
Stats